نوشتم بر سر دیوار هستی که جان و عمر من تنها تو هستی نوشتم تا بدانی روزگاری اگر ترکم کنی مرگم تو هستی مرا ترکم بکردی و برفتی نمی دانی که چشمانم تو هستی درون جان من دردی فکندی ولیکن درد و درمانم تو هستی تو آن عهدی که بستیم راشکستی مرا عهد و مرا پیمان تو هستی همان بهتر که تنهایم گذاشتی در این تنهائیم با من تو هستی به دنبال توام در این سیاهی سپیدی آور و روشن تو هستی ندارد هیچ کسی از تو نشانی گمانم شعر ودنیایم تو هستی نمی بینم دگر شور و امیدی تمام روح واحساسم تو هستی اگر روزی به پیش من بیایی تو می فهمی که این من هم توهستی ! تقدیم به 8812 ................................................... فقط دو خط این شعر رو نوشته بودم ونمی تونستم کاملش کنم ولی دیشب وقتی بارون گرفته بود خیلی راحت نشستم و تمومش کردم نمی دونم بارون چه ربطی به شعر من داشت ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط جوجو |