می خواهم از تو بنویسم قلم را روی کاغذ فشار می دهم اما هیچ نمی نویسم نمی توانم از تو هیچ به یاد نمی آورم تنها نامی که ماه هاست بر زبان نیاوردمش و یک مشت خاطره که آنقدر پوسیده اند که نمی دانم چند سال پیش آنها را نوشته ام با آنها چه کنم؟ با تو چه کنم؟ با کسی که از او جز یک نام و مشتی خاطره هیچ ندارم ! حتی نامت هم برایم نا آشنا شده است به راستی تو کیستی؟ . . . نمی دانم ! باز مثل هر شب بغضی راه گلویم را سد کرده است می خواهم نامت را صدا کنم اما نمی توانم باد می وزد و دفتر خاطرات را ورق می زند در میان خاطرات پوسیده ام باز تو را می بینم اشک هایم جاری می شوند خاطرات پوسیده را به قلبم می فشارم تا یاد تو آرامم کند دفتر خاطرات خیس می شود و نوشته هایم آرام آرام محو می شوند تمام دفترم سفید می شود تنها یک کلمه در آن باقی می ماند و من میدانم که. . . نام تو هرگز محو نخواهد شد ! تقدیم به 8812
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط جوجو |