زنده ام ! ...با آن که شکسته ام..با آن که خرد شدم ... اما نمرده ام هنوز هستم ! نفس می کشم ! هر چند خسته . هر چند رنجور . هر چند پر از درد و غم ! پس از آن هم ماجرا... آن همه زخم های نامردمان پس از آن همه شکستن های بی صدا پس از آن همه له شدن . آن همه رفتن تا دم مرگ آن همه خواستن مرگ از خدا ! تمام شد ماجرا ! هر چند ناعادلانه . هر چند نامردانه ... هر چند دخترکی این میان شکست . زخم خورد و درد کشید و هیچ نگفت هر چند کمک طلبیدن هایش فایده ای نداشت هر چند برای دیگران ساده و برای او گران تمام شد هر چند خیلی دیر . هر چند خیلی سخت اما .... تمام شد !!! مهم نیست که دخترک به پایان زندگی رسید به اندازه یک عمر زجر کشید مهم نیست کسی صدای فریاد او را نشنید کسی جان کندن های او را ندید مهم نیست کسی گریه های او را ندید کسی اشک های او را پاک نکرد نه ... مهم نیست ! هیچ مهم نیست تنها مهم این میان پایان ماجراست آری تمام شد ماجرا پس از ماه ها ... اکنون دخترک شکسته و تکیده است دلش از غصه ها پر شدست و با چشم امید بر سر راه تو نشسته است هر چند می داند که نمی آیی شعرهایش را نمی خوانی اما هنوز قلم به روی کاغذ سفید می کشد می نویسد برای چه ؟ برای که ؟ برای آن کس که رفت و در قصه ها جا گرفت قصه ای شبیه رویایی سپید و با پایانی شبیه کابوسی سیاه ! سیاه و سفید ... دنیایم از این دو رنگ پر شدست رنگ ها را می شمارم ... سیاه و سپید .. شایدم خاکستری پس رنگ خوشی کجاست ؟!! گویی رنگی به این نام را هرگز ندیده ام از تو می پرسم : خوشی می تواند چه رنگی باشد ؟ کاش بودی تا به تو می گفتم که : ... خسته ام ! اما نیستی ... به که بگویم ؟؟ تقدیم به 8812
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط جوجو |