تبليغاتX
به نام اشک

به نام اشک

( تمام نوشته های این وبلاگ توسط جوجو گفته شده)

 

به آسمان مي نگرم

ستاره ها خوشحالند

در اين دشت تاريك ... من و شب و ستاره ها تنهاييم

چقدر همه چيز آشناست

به آشنايي يك خاطره !

دوباره به آسمان نگاه مي كنم

يك شهاب مي بينم

بايد آرزويي  بكنم

 .... تو !

آري چشمانم را مي بندم و  تو را آرزو مي كنم

آهسته چشمانم را باز مي كنم

خداي من !

اين تويي كه در كنارم ايستاده اي ؟؟؟

اين لبخند چقدر به صورتت مي آيد

چهره زيبايت را زيبا تر ساخته است

اين نگاهت چقدر آشناست ...

نمي دانم چرا نگراني وجودم را گرفته است ...؟

چيزي در اين دشت عجيب است

اما نه ستاره ها... نه من .. نه شب ... نه...

ناگهان قلبم تير مي كشد ....

تو  !!!!!

تو مرده اي  ... !

با وحشت به سمت تو مي چرخم  مبادا  تو را از  دست دهم !!!

اما دير شده است

اثري از تو نيست

مرا در اين دشت تنها گذاشته اي ؟ !

به اين سو و آن سو مي دوم و نام تو را فرياد ميكنم ...

فرياد مي زنم

مي دوم

احساس سرما مي كنم

ديگر قدرت دويدن ندارم ...

روي زمين مي افتم

زار مي زنم

صداي سگ ها از دور دست مي آيد

براي دويدن نايي ندارم

دوباره قلبم تير مي كشد

از درد به خود مي پيچم

براي كمك طلبيدن ديگر دير شده است

فقط يك كلمه را به زبان مي آوردم

و آن تنها نام توست ...

چشمانم آرام آرام به خواب مي روند ...

تو را در خواب مي بينم

دستت را به سوي من دراز كرده اي و جمله اي در گوشم نجوا ميكني :

بين من و زندگي ... يكي را انتخاب كن !

به تو خيره شده ام ...

دردها از وجودم رخت بسته اند

لبخند مي زنم ...

و ...

 دست تو را مي گيرم ... !

 

تقدیم به  8812

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط جوجو |