تبليغاتX
به نام اشک - با من بمان!

به نام اشک

( تمام نوشته های این وبلاگ توسط جوجو گفته شده)

در افکار خود پرسه می زنم

ناگهان تاریکی همه جا را می گیرد

سایه ی سیاهی زمین افکارم را می پوشاند

این تیرگی از کجا آمده است؟

به دنبال علت می گردم که ... صدایی مرا می خواند :

- جوجو !

اما اینجا که کسی نیست

دوباره صدا را می شنوم :

- جوجو... من اینجا هستم !

صدا را از پشت سرم می شنوم ... طنینش چقدر برایم آشنا و صمیمی ست

به سمت صدا می چرخم

از تعجب دهانم باز می ماند

حتی نمی توانم کلمه ای بر زبان بیاورم

- چرا ماتت برده است ؟

آرام و خونسرد صحبت می کند مثل همیشه

به زور لبهایم را تکان می دهم و این جمله را ادا می کنم :

 اما تو که مرده ای !

- چی ؟

 تو مرده ای ...من چندین ماه تمام برایت سیاه پوشیدم و اشک ریختم .

لبخند زیبای همیشگی اش را برویم می زند :

 اما خودت می بینی که من زنده ام .

- نه . این یک توهم است !

 توهم؟ به نظرت من یک توهم هستم؟

چرخی می زند و عرض اندام می کند :

 خوب نگاه کن . آیا من شبیه مردگان هستم؟

حق با او بود . هیچ شباهتی با یک مرده یا توهم نداشت .

با تعجب می پرسم :

 پس این مدت کجا بوده ای ؟

به من نزدیک می شود دستم را در دستانش می گیرد و می گوید :

 به سفر رفته بودم و حال آمده ام تا تو را نیز با خود ببرم .

چقدر دستانش سرد است... با اکراه می پرسم :

 من را ببری ؟ به کجا ؟

- به همان شهری که در آن سکونت دارم .

 کدام شهر ؟

- به شهر تباهی !

لحظه ای جا می خورم... دستم را از دستانش بیرون می کشم

و چند قدم به عقب می روم :

 شهر تباهی ؟

- آری تباهی !

مکث می کنم سپس می گویم :

 نه .. من با تو نمی آیم .

- نمی آیی؟ مگر روزهای زیادی آرزوی بودن با من را نداشتی؟

 نه !

- نه؟ نداشتی ؟

 داشتم ...نه... نمی دانم .

- چه می گویی ؟این آرزو را داشتی یا نداشتی؟

گیج می شوم با فریاد می گویم : نمی دانم !

سعی می کنم خوب فکر کنم او همچنان منتظر پاسخ من است

به چهره اش نگاه می کنم... نگاه معصوم همیشگی اش را دارد

برای لحظه ای در نگاهش غرق می شوم

روزگاری را به یاد می آورم که برای دیدنش خود را به آب و آتش می زدم

برگی از نوشته های گذشته ام در خاطرم ورق می خورد :

......

ماه ها بود که مرده بودم

ماه ها بود در تب دیدار تو می سوختم .

ماه ها بود برای دیدنت همه جا را گشته بودم اما تو ... نبودی

واقعا مرده بودم

دیگه حتی امید دیدن تو رو از دست داده بودم

دیکه دوریت داغونم کرده بود

دیگه نمی خندیدم

نمی خواستم زنده باشم

نمی خواستم بدون تو نفس بکشم

روزها برایم بلند و آزاردهنده شده بود

هر شب به امید این که شاید تو خواب ببینمت... می خوابیدم

ماه ها بود که بی تو مانده بودم

داغون بودم... داغون داغون

دیگه اشکام مهارشدنی نبودند

بله من مرده بودم... برای تو

اما دیروز...

همچون مسیح بر من روح تازه دمیدی...

زنده شدم ... جون گرفتم ... نفس کشیدم .. خندیدم...

 می خواستم زندگی کنم .. دیگه گریه نمی کردم...

چون دیروز ... تو را دیدم !

و می خواستم تا ابد در لحظه دیدار تو بمانم !!!

......

اشک در چشمانم جمع می شود

اکنون او روبرویم ایستاده است

لحظه بسیار سختی است بین حقیقت و توهم تنها یکی را باید انتخاب کنم

اما می دانم که باید حقیقت را بپذیرم ...

چشمانم را می بندم و خود را از دیدین او محروم می کنم و آرام می گویم : برو !

با تعجب می پرسد :

 بروم؟ مگر نمی بینی که تنهایی به سراغت آمده است؟ مگر سایه جدایی را حس نمی کنی؟... 

آیا درست می گوید ؟ ( تردید می کنم )

اما نه...این سایه جدایی نیست ...سایه مرگ است...

مصمم به او پاسخ می دهم :

 جدایی خواسته من بوده است و خود نیز با آن سر می کنم .

- اما تو طاقتش را نداری ...نمی توانی جدایی او و دوری مرا تحمل کنی...باید یکی

از این دو را انتخاب کنی .

 اما من جدایی از او را پذیرفته ام

- پس دوری مرا نپذیر ! من با تو می مانم .

 نه... برو!

- واقعا این خواسته توست ؟ باشد. چشمانت را باز کن و به من نگاه کن... آنگاه

بگو که می خواهی بروم .

 اما من نمی توانم .

- باید بتوانی تا بروم .

با خودم می گویم :شاید بتوانم .

در چشمانش خیره می شوم ...لبهایم را باز می کنم که بگویم برو .

: ب...

چقدر برایم سخت است...دوباره سعی می کنم ..

توانم را جمع کرده و با صدایی لرزان می گویم :

 ب ... بمان !!

joojoo 

تقدیم به 8812

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط جوجو |