تبليغاتX
به نام اشک - رهایت کردم

به نام اشک

( تمام نوشته های این وبلاگ توسط جوجو گفته شده)

 

می دانم

می دانم

همه را از لحن سردت می خوانم

روزگاری تنهایت گذاشتم

تنهای تنها

در میان سنگلاخ ها

و در میان تنهایی ات

دستت را رها کردم

و تنها مشتی خاطره برایت گذاشتم

درمیان تمناهای بسیارت برای ماندن

درمیان بادهای سردی که می وزیدند تا تو را در نحسی خود فرو برند

در یک لحظه چشمانم را بستم

به روی همه چیز

عشق ... دوستی ... یادگاری ...

و اکنون حق داری

حق داری که نفرت عالم را از من داشته باشی

اما من در برابر نفرت تو استوار می مانم

طاقت می آورم

و در آخر

می شکنم ... می شکنم چون روزگاری دیگری را شکسته ام

همه را می دانم

اما تونمی دانی که من هرگز تو را فراموش نکرده ام

تنهایت گذاشتم چون بهترین را برای تو می خواستم

بر می گردم ونگاهی به راه رفته می اندازم

چه کاشته ام ؟

عشق یا نفرت ؟

دستانت را باز می کنم

با اشکهایم آنها را می شویم

و جوانه های نفرت را از ریشه می کنم

می دانم که دیر نشده است

هنوز دیر نشده است

دستانت را می گیرم و ادامه راه را با تو می آیم

می دانم

تو هم بدان

که تنها نخواهی ماند !

 

برای او که خیلی تنهاست  . . .  تنها تر از من !

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط جوجو |