تبليغاتX
به نام اشک - چرا من ماندم؟

به نام اشک

( تمام نوشته های این وبلاگ توسط جوجو گفته شده)

 

چشم هایش را می بندد

دستهایش می لرزد

ندایی می شنود

مرگ را می بیند

لبخندی می زند

آغوش باز می کند و مرگ را به سینه می فشارد

و آنگاه سبک بال به سوی آسمان پرواز می کند

. . .

قبطه می خورم بر تو

تو بر آرزوی من نایل آمدی . . .

هرگاه خدا را دیدی سلام دخترک را

به او

به ماه

به آسمان

به عشق

به لطف

و آن همه صفای آن دیار برسان

بگو جایشان اینجا بسیار خالیست

بگو این پایین مردمانی هستند دورنگ

سلام ما را برسان

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دیشب مادر بزرگم فوت کرد . امیدوارم این مطلب رو به جای هدیه روز مادر از من

 قبول کنه . روحش شاد ....

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط جوجو